تبلیغات
مرز خاکستری - مرز خاکستری_فصل اول: گریه های شبانه 3
مرز خاکستری_فصل اول: گریه های شبانه 3

سلااااامممم

ایندفه دیگه نوبت منه

منم پارت سومو میزارم

ممنون از شما که دنبالمون میکنین

ادامش تو ادامه مطلبه

فقط یه خواهشی که داشتم

ممنون میشم قضاوتاتونو بزارین واسه بعد 

وقتی که همچیو براتون تعریف کردیم میتونین درموردمون تصمیم بگیرین. هنوز وقتش نیس چون میدونم این متن، نظر خیلیارو میتونه درموردمون عوض کنه

ممنون از لطف سرشارتون

****

یلـــ♠ـــدا

مثل همیشه صبح زود از خواب بلند شدم که برم سر وقت گوشیم. اینقد بهش وابسته بودم که خودم به طور خیلی مرموز بلند از خواب دل می کندم. خب تابستون بود و وقت بیکاری. منم که حدودا یه ماه پیش برام گوشی گرفته بودن و هنوز جو خاصی داشتم. جایزه قبولی تو آزمون تیزهوشان بود که به زور راضیشون کردم برام بخرن. مامانم با گوشی موافق نبود.

اول نتشو روشن کردمو بعدم رفتم توی بیتاک. مثل همیشه سر صبح بود و همه خواب. ای بابا... بازم هیچکی نیس... ساعت هشت صبحه ها.. هنوز خوابن.... همینطوری این ور اون ور میگشتم که دیدم یه نفر توی گروهم سلام کرد. منم رفتمو جواب سلامشو دادم. بعد شرو کرد به متن گذاشتن. متنای قشنگی بود خداییش. از جوک بگیر تا فاز سنگین...

_ آخ... خسته شدم..

_ خب بسه.. همینقد ممنون که واسه گروهم متن گذاشتی.

_ خواهش میکنم...

_ خسته نباشی دلاور

بعد چند دیقه گفت اصل میدی؟ منم گفتم بله. من یلدام و 12 سالمه. تو کاره وبلاگو فتوشاپو از این دسته کارام.

اونم خودشو معرفی کرد.

تهش گفتم خوشبختم.

بعدش یه نفر دیگه اومد و سلام داد. ما دوتام سلام کردیم البته گفت: سلام پسر عمو

گفتم: عه چه جالب. پسرعمویین؟

اوشون نیز فرمود بله.

عضو قبلیمون، طاها بود. همونی که چند وقت پیش اومده بود توی گروه و ماشالله فعااال. منم یه مدت مدیرش کرده بودم ولی علی گفت برش دارم. به همون دلایل مسخره همیشگی. ولی خب پسر بدی نبود. در هر حال اگه قصدیم داشت من وا نمیدادم.

طاها پسر چهارده ساله ای بود که کلاس انیمیشن سازی میرفت. اولین بار که اومد پی وی در مورد همین بحث کردیم. خب فتوشاپ با انیمیشن سازی یه ربطایی داشت. در هر حال اون منو خواهری صدا میزد. منم زیاد باور نداشتم. اینم یکی بود مثه همه. یکی مثل علی. اول با داداش شرو شد و بعدم که معلوم شد اصلا خواهرش نبودم. با هم دوست بودیمو هر چی میگفت گوش میدادم. خب وقتی کسیو دوست داشته باشی به حرفش گوش میکنی دیگه. پی وی طاهارم قدغن کرده بود و منم مجبور بودم نرم. نمیخواستم ناراحت بشه.

_ خوبی خواهری؟

_ممنون

حتی نمیتونستم باهاش صمیمی باشم چون اگه علی میدید.... اوه اوه.

خود طاها هم که میدونست علی اینطور اخلاقی داره زیاد گیر نمی داد منم خیلی از این کارش راضی بودم. خلاصه روزی رسید که مجبور شدم برم پی وی طاها. با هم حرف میزدیم و من ازش خواهش کردم که علی چیزی نفهمه چون میدونستم قضاوت بیجا میکنه. من به طاها اعتماد نداشتم ولی خب از اونجایی که میدونستم نیاز داره با یکی حرف بزنه باهاش موندم. تا اینکه یبار توی گروه یه سوتی کوچولو باعث شد علی بفهمه. ازم پرسید: طاها اومده پی ویت؟ منم گفتم آره. اهل دروغ بهش نبودم.

ناراحت بود. نمیتونستم نارحتیشو ببینم. همون لحظه سری رفتم به طاها گفتم بای و بلاکش کردم. علی ناراحت بود... خیلیم ناراحت بود. ازش عذر خواستم هزار بار گفتم ببخشید....

چند وقت ازین ماجرا گذشت... خبری از علی نبود... غیبش زده بود... به هر دری زدم... هیچی و هیچی... همش گریه...

چیکار باید میکردم؟ یعنی تنهام گذاشته بود؟ یا... یا مامانش متوجه شده بود؟... نمیدونستم... همش ناراحتی بود و ناراحتی... دیدم هیچکی جز طاها نمیتونه کمک کنه... اونم گفت صبر کن... خوب بود... خیلی خوب... خوشحال بودم لااقل یکی هس درک کنه. مدیرش کرده بودم و کم کم داشتم عادت میکردم به نبودن علی. هرچند که خیلی سخت بود... خیلی سخت... اما اون حرمت خواهر برادریو بین خودمو طاها رعایت میکردم. نباید وقتی علی برگرده فک کنه تنهاش گذاشتم... خلاصه برگشت... فهمیدم که مامانش متوجه این موضوع شده بوده و نمیتونه بیاد... بقیه میگفتن دروغ میگه ولی سعی میکردم باور نکنم... طاها مثل یه برادر واقعی از حالم جویا می شد ولی من هنوزم باور نمیکردم. یعنی چی مثلا؟ یه پسر بخواد یه خواهر داشته باشه اونم مجازی؟ آره جون خودش...

علی برگشت ولی من از بس که بهم تلقین شده بود که داره دروغ میگه بهش گفتم برو... بهش برخورد... راست گفته بود... ولی خب من حرمتو شکستم واسه همون کمتر حرف می زدیم... در هر حال من واقعا دوستش داشتم نمیخواستم از دستش بدم... یبار خواستم واسه یکی از دوستام بگم علی دیگه از من خوشش نمیاد و از صفحه اسکرین شات بگیرم این مکالمه بود...

_ نه دیگه نمیشه

_ علی باور کن من دلم نمیخواست اینطوری بشه بقیه بهم گفتن و بهم تلقین شده بود

_ دیگه مهم نیس

_ توروخدا علی. میدونم بدم فقط یبار دیگه

_ نه بدی از منه. بای

همه میگفتن دیگه حرمت ها شکسته شده. بیخیال شو... منم کم کم داشتم به جدایی فکر میکردم... همین بهتر از اینهمه تیکه و طعنه بود هر چند که فراموش کردنش برام شده بود عذاب... تا اینکه داداشم از سربازی برگشت و اتفاقا گوشی منم مامانم گرفته بود چون شبه پیشش خیلی با گوشی ور رفته بودم. هی می گفت بخواب و من گوش نمیدادم. وقتی داداشم رسید گوشیو از مامانم خواست. از شانس من رمش نیاز به فرمت داشت و گوشی خودش قاط زده بود. خداروشکر کردم که رمز داره. خیلی مسخره بود.. هی میگفت بزا زمین منم ببینم میخوای چیکار کنی هی من میگفتم نه نمیخوام... خیلی ضایه بود دارم یچیزاییو پاک میکنم. سری بیتالکو تلگرامو حذف کردم و با خیالت راحت دادم دستش. یه دفه یادم اومد که... اون اسکرین شاته رو.. پاک نکردم.... رفت توی گالری... دیدش و بعد....



نظر یادتون نره

 

[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 02:51 ق.ظ ] [ Aji Yalda ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
?